دوای درد عشق
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

دوای درد عشق  

 

15فروردین 92

سال گذشته دوستان زیادی بدنبال داروی درد عشق به سایت و وبلاگم سر زدند ، این مطلب را در جواب این دوستان می نویسم  .

باشد که همه موجودات شاد باشند

عزیز من !   

این تنها دردی است  که درمانی برایش نیست  ، هیچ درمانی !

در عشق فقط باید سوخت .

بسوز عزیز  ! 

بگذار برود ، او آزاد است که برود .

او حق دارد ،  حق دارد به هر دلیلی برود ، به هر دلیلی  !

او آزاد است  ، حق انتخاب دارد .

این که تو عاشقی به او ربطی ندارد .

گناه او چیست  که تو عاشقی  ، که تو پریدی  ؟

گناه او چیست ؟!

از تو خوشش نمی آید ، دوستت ندارد ، قلبش برایت نمی طپد ،شاید

هم دوستت دارداما مثل تو دیوانه نیست  ، عقلش کار می کند ، زیر

پایش محکم است  ، می داند چه می کند  و هزار و یک شاید دیگر ...

مهم  نیست چرا رفته است  ، مشکل چرایی رفتنش نیست .

رفته است !!!   

تمام .

عزیزم !

بگذار برود .

دعایت را بدرقه راهش کن .

او که رفته است  .

شاید هم هرگز نبوده است که برود  .

و اما تو ، 

چه می توانی بکنی ؟!  جز درد کشیدن !  جز سوختن  !

بسوز عزیز ! 

این درد را درمانی نیست .

این آتشی ست که هیچ آبی خاموشش نمی کند .

 حتی گذر سالها  هم کاری از پیش نمی برد .

دست و پا نزن !  

کاری نکن !

بنشین و شعله های این آتش را تماشا کن  .

سوختن را تماشا کن  . درد را تماشا کن .

از کار و سرگرمی هم کاری ساخته نیست  .

از مشاور و روانشناس هم .

از هیچ کس کاری بر  نمی آید .

عشق است ، خاصیتش سوزاندن است ، می سوزاند و خاکسترت می

کند . اگر شاهد این سوختن باشی ، بدون چون و چرا ، بدون قضاوت  ؛

از خاکستر دوباره برمی خیزی ، دوباره متولد می شوی .

و اما درد هم چنان هست ، سوختن هم چنان هست ،این تویی که

تغییر کرده ای . عشق دردناک است  ، چاره ای نیست  .  دردناک است

چون تغییر می دهد و هر تغییری دردناک است ، درد تغییر .

عشق میسوزاند و خالص می کند  ، همان کاری که  آتش با طلا می

کند ، عشق آتش است   .

عشق آینه ات می کند ، هر چقدر عشقت خالص تر باشد ، آینه بهتری

می شوی  ، صیقلی تر . آنچه در آینه می بینی ، شاید زشت باشد ، از

آینه فرار می کنی  اما با فرار از مقابل آینه زیبا نمی شوی  .

عشق خطر ناک است  ، خیلی خطر ناک ، ریسک می کنی  ، می پری

و در هر پرشی خطر ی هست .شاید حرفی بشنوی که برای تمام عمر

بسوزی . شاید پس زده شوی .

و خلاصه این که : عشق می سازدت ، در عشق رشد می کنی .

می سوزی و می دانی که آن شانه جای سر تو نیست ، می دانی که

نمی توانی کنار کسی باشی که کنارش نیست می شوی  ، می دانی

که چاره ای جز سوختن نداری . 

آن شانه جای سر تو نیست !

 دردت را شاهد باش . خشمت را نیز .

اگر دوستت ندارد  ، اگر راهش با تو یکی نیست ، اگر سنگ است ، اگر

قلبش برایت نمی طپد ، اگر سوختن تو برایش فقط یک بازی بود  ، اگر تو

گفتی که دوستش داری و ماند فقط به این دلیل که هیچ کس بدش

نمیآید ،  بگذار برود  .

چیزی نخواه  ، حتی از خدا . 

اگر نمی خواهدت عشق را گدایی نکن .

فقط شاهد قلب شکسته ات باش . فقط شاهد پر پر زدنت باش .

نمی گویم فراموش کن ، هرگز فراموش نخواهی کرد  .

برای یک لحظه در کنارش بودن هزار بار خواهی مرد .

برای سر روی شانه اش گذاشتن هر لحظه جان خواهی داد .

درد خواهی کشید  . بدنبال درمان نباش .

کی شنیده ای که این درد را درمانی هست ؟

گوش فلک پر است از ناله عشاق ، فقط سوز است و سوز .

 

                                                                                   

                                                                          شاد باشید ...


 
هر که ما را یاد کرد ...
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

معروف ترین اثر عارف نامدار  میر سید علی همدانی  معروف  به

" شاه همدان "  در تاجیکستان بیت های زیر است که روی اسکناس ده

سامانی این کشور آمده است:

 

هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد !

هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد !

هر که اند راه ما خاری فکند از دشمنی 

هر گلی از باغ وصلش بشکفد بی خار باد !

در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار

هر که ما را رنجه دارد ، راحتش بسیار باد !

 

این شعر مرا دیوانه می کند بخصوص وقتی با صدای دولتمند خالف

باشد  .

 

                                                                                    شاد باشید ...


 
زاهدی گوید :
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

زاهدی گوید :


جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا

به او نخورد . او گفت  :

ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما  چه خواهد بود !


دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار

تا نیفتی . گفت : 

تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای ؟!

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از

کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:

تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد .

گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .

گفت :

من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود

خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ؟!







 
جوجه های خود را شمرده ایم ؟! یلدای 91
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

جوجه های خود را شمرده ایم ؟! 

 شعری بسیار زیبا از کیوان شاهبداغی عزیز  که دوستش می

دارم  خودش را و شعرهایش را .

 

 آخر پائیز

 اینک ، کنار خاطرات خودم ، من نشسته ام

باید کتاب زندگی ام را ، ورق زنم

قبل از حساب و کتابی ، که می رسد

باید خودم ، به حساب خودم ، رسم

با باوری که عبث من نیامدم

در جنگ نور و سیاهی به روزگار

من در کجای جهان ایستاده ام ؟

تفریق کائنات ، به هنگام رفتنم

از وضع کائنات ، به هنگام بودنم

آری ، جواب هر چه که شد

وزن بودنم

اما کنون ، نتیجه من در زمین خاک

مرغان بی گناه کم شده از ساحت زمین

اتمسفری ، که به شش ها کشیده ام

آب زلال ، که آلوده کرده ام

زخم نهاده به دل ، صد هزار بار

عهد شکسته ، به تعداد بیشمار

دیگر حساب توبه ، من از دست داده ام

این است نقش من ؟!!

در خاطرات خودم غوطه می خورم

در جستجوی برگ سپیدی که روی آن

بنوشته ، دست کسی را گرفته ام

 اما دریغ ،  نیست

 نوری به راه  کسی ؟

نه نبوده ام

لبخند بر لبان عزیزی نشانده ام ؟

می خوانم این کتاب زندگیم را دوباره من

شاید در آن میانه بیابم دقایقی

تا در کنار رفیقی ، به رسم عشق

فریاد درد سکوتی شنیده ام

آیا ز چهره تبدار یک یتیم ، اشکی زدوده ام ؟

دست غریب کسی را گرفته ام ؟

بر سفره ام به مهر، مانده به راهی،نشانده ام ؟

در یاد یاکریم ، یک سفره را به ساحت ایوان ،

 تکانده ام ؟

 یک پرده بر گناه کسی ، من کشیده ام؟

یک نان ، شبانه به مسکین خورانده ام ؟

 فرق میان بودن و نابودنم کجاست ؟

 یک مرغ بیشتر ، اتمسفری رها ، آبی زلال تر !

 می کاوم این کتاب ، پر غلط عمر خویش را

 تکلیف روز حسابم چه میشود ؟

من مشق های عاشقیم را نوشته ام ؟

 یک ذکر بی ریا ، ز قلبم گذشته است ؟

 این شانه را برای بغض کسی ، قرض داده ام ؟

 از آنچه را که خدا روزیم نمود،

 یک لقمه خلق خدا را ، خورانده ام ؟

 نوشانده ام زلال محبت کسی ؟ دریغ

 سطری ز عشق و عبادت ، که هیچ ، هیچ

 آری ، خلیفه خدا به زمین بوده ام ، ولی

 کالای جنس خدا ، عرضه کرده ام ؟

 مهری ، محبتی ، سر سوزن عنایتی ؟

 عشقی ، عدالتی  ، دل مردم رفاقتی ؟

 رد  کرده ام امانت پاک خدای را  ؟

 یک جرعه عشق در ره او ؟

  وای من که نیست

 بنشسته بر کرامت این خوان ایزدی

 بشکسته صد هزار نمکدان خالقم

 می شویم این نوشته ورق های عمر را

 با اشک گرم خویش

 اینک کتاب ، از نیمه گذشته ست و من هنوز

 در آرزوی برگ سپیدی به جستجو

 بر فصل های رفته خود می کنم نظر

 در بخش قرب الهی در این کتاب

 سطری نوشته نیست

 در آن دو برگه خاکستری ز عمر

 زان خرده کارخیر هم ، که به قصد ریا شدهست

در ذیل آن ، نوشته خدایم به خط سرخ

 پاداش آن ، به خلایق ، حواله شد

 بر آن هزار باید ، و ناکرده های خویش

 تصمیم های  به فردا سپرده ام

 تاریخ ها ، همه  دیروز و لحظه اند

 تاریخ صفحه فردا ،  ندیده ام

 آری در این کتاب عمر ، فردا ، نیامده ست

 شرمنده ،عمر ، ورق می زنم ، چه سود

 ای وای از این ضخامت بدکرده های خویش

 من صفحه صفحه ، سیاهی ورق زدم

 در سطر سطر رفته  ، خدا را ندیده ام .

 من واژه واژه ، منیت رقم زدم

 تکلیف نا نوشته ، چه بسیار مانده است

سر مشق های او ، که فراموش کرده ام

 آنجا نوشته ، ببخشم ، ولی نشد

با حق و صبر ، جمله بسازم ، ولی نشد

 با قهر و کینه ، چه بسیار جمله ها

 آری قسم  بجان زمان گریز پای

 خسران ، کتاب عمر مرا  ، پر نموده است

 روزی رسد ، که ندا می دهد ، بخوان

 آری بخوان کتاب خودت را ، حضور ما

 وانگه خودت ، به خودت ، نمره ای بده

 ای وای ، اگر به دست چپ این جزوه را دهند !

 من شرم می کنم ، که بخوانم کتاب خویش

 با صفحه های پر از غفلت خدا

 با دست و پای و زبانم حضور او

 بر مشق زندگیم  ، صفر میدهم

 اینک بهار شاد و دل انگیز عمر ماست

 روزی خزان خسته هم از راه می رسد

 من قبل آنکه برگه این امتحان عمر

 از دست من گرفته ، که تا نمره ام دهند

 آری ،  نوشته غلط های خویش را

 با مهر آن مربی و پروردگار خویش

 با صد هزار فرصت جبران اشتباه

 در آن دمی ،  که از این عمر مانده است

 تا رخصتی  بجاست

 با خواندن کتاب هدایت ، که پیش روست

 در پای درس ، اسوه رسولی  ، که آمده ست

 سر مشق بر گرفته ، ز پاکان روزگار

 اصلاح می کنم

 و آنگه تمامی اوراق مانده را

 طرحی ز جلوه آن نور می کشم

 در انتهای ورقهای این کتاب ، در ابتدای راه

 خرسند ، برگه خود را به او دهم

 با نفس مطمئن ، بشتابم حضور او

 راضی از او ، برای فرصت زیبای زندگی 

 راضی ز من ، از آنچه نوشتم برای او

 آری ، مرور کتابم تمام شد

 پائیز از کنار پنجره ، دامن کشید و رفت

 من جوجه های خودم را ، شمرده ام   

 

                


 
کاش سنگ بودی !!! عاشورای 91
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

 شب  عاشورا ، تهران ، خیابان های نارمک  ، آذر ماه 91

ساعت 30 : 21

 به خیابان می زنم ، بی هدف ، فقط می روم  . همه جا شلوغ است  ، هر کس در عالم خودش غرق است .

انگار هیچ کس مرا نمی بیند  

تنهای تنها هستم .

تنهای تنها 

اما نه !

انگار جز من هم کسی هست ؛

درد !

آری درد  .

دردی استخوان سوز در درونم  .

دردی که مرا این چنین  بی هدف راهی خیابانکرده است .

آتشی  که هم چنان در وجودم زبانه می کشد 

تماشایش می کنم  .

سالهاست که شاهدش هستم . 

سالهاست که این سوختن و پر پر زدن را شاهدم .

حسین را خوب می شناسم 

زینب را و دربدری هایش را خوب می شناسم 

حسین و زینب مرا به یاد بوی پلوی نذری  نمیاندازند  .

حسین و زینب مرا به یاد تمامی دردهای دردمندان تاریخ میاندازند .

 تمامی روز ها  عاشورا  و تمامی زمینکربلاست  !

کافی ست چشم بینا داشته باشی و یک نگاه بهاطرافت بیندازی تا ببینی

 حسین ها را

 و

زینب ها را  !

من هم حسین بوده ام  

من هم زینب بوده ام  

و 

حتما" ، یزید هم  .

آری زیر پوست این شهر هر جا نگاه کنی حسینها را و زینب ها را می بینی  .

زیر پوست این دنیا هر جا نگاه کنی  ؛  حسینی ،

زینبی   

و 

یزیدی نیز  .

 راه دوری نرویم  .

 همین نز دیکی ها  ،

در خانه و محله خودت  !

یزید ها  منتظر دریدن .

حسین ها مظلومانه در خون می غلطند 

و 

زینب ها آواره و در به در !

 همیشه برادر عباس نیست  که برایت جان دهد 

گاهی ،  برادر ؛ خود یزید است  .

 امان از تو  دنیا !

 که علی هم از دست تو سر در چاه می برد

و

می نالد از دست تو !

 آری ؛

هر روز دنیا عاشورا و هر جای زمین کربلاست  !

هر روز در این گوشه و کنار  ، یزیدی از روی حرص و طمع  ، حسینی را می درد و زینب را به اسیریمی برد .

 هر روز در این گوشه و کنار  ، یزیدی برای سیرابکردن عطش شهوت خود ، فقط  برای چند دقیقههوس ، عمری را نابود می کند .

هر روز در این گوشه و کنار ، یزیدی برای هوسحتی سر بچه اش را می برد  .

هر روز زنی برای مال و منال دنیا نان پدر و مادریرا میبرد .

 آری ؛

هر روز یزیدی برای هوس سری می برد 

هر روز یزیدی برای هوس  ، خواهری را در بدر میکند .

هر روز در گوشه و کنار این دنیا  ؛

حسینی مظلومانه در خون می غلطد .

زینبی  در بدر می شود  .

جانی گرفته می شود .

عمری بر باد می رود  .

و دردی بر سینه ای گذاشته می شود ،

 برای همه عمر  .

 دردی که هیچ درمانی برایش نیست .

 آری ؛

تا انسان هست ؛

تا حرص و طمع هست  ؛

تا شهوت هست ؛

هم چنان یزید هست

و 

حسین نیز 

و زینب هم  .

 یزید های زمان  گاهی عنوان می کنند که سنگند، سنگ  !

 شرمت باد ای انسان !

 کاش سنگ بودی  !

 سنگ کی طمع دارد ؟!

 سنگ   کی شهوت دارد ؟!

 کاش سنگ بودی  !

 تا کنون شنیده ای که سنگی دلی را بشکند ؟!

 نه تو سنگ نیستی !

کاش بودی  !

اما نیستی !

حیوان هم نیستی .

که اگر بودی  ؛ باز هم غمی نبود ،

چرا که حیوان هر چه می کند از طبیعتش است  .

 نیش عقرب نه از ره کین است ؛

اقتضای طبیعتش این است .

حیوان اگر بدرد بر او  شرمی نیست  .

 تو انسانی !

 نه حیوانی  و نه آدم .

 انسان !

موجودی مزخرف و درمانده  ! 

نه حیوانی که بر اساس طبیعتت زندگی کنی ،

و نه آدمی که بر اساس آدمیت زندگی کنی .

 کاش سنگ بودی !

 کاش سنگ بودی !

تا این همه درد در  عالم نبود .

 هم چنان می گردم گرد این شهر 

شاهد این درد 

بی هیچ آرزویی  

درمان نمی خواهم  !

بگذار باشد !

این نیز بگذرد ...

 این دل میزبان غم ها و شادی های زیادی بودهاست  

این نیز بگذرد  ...

 می گذارم تا پر پر بزند این دل ،

بسوزد  

خاکستر شود  

آنگاه خاکسترش را بر باد خواهم داد ...

                                         

                                             باشد که همه موجودات از درد و رنج رها باشند

                                                                                        شاد باشید ...


 
خود تو جان جهانی
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته ، خودشناسی

بخوانید وچند بار بخوانید تا ضرب آهنگ درونی این غزل و حال مولانا را حس کنید واز عمق وجودتان بفهمید آنچه را که او گفته است . . . . . .

                                          نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم 

نه گرفتار و اسیرم 

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی 

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی 

تـو همانی که همه عمر

بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

 تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

 به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و

 بیدار شدی

 در همه افلاک بزرگی

 نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی 

 تو خود اویی

 بخود آی

 تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی....

 

                                                              شاد باشید ...   


 
دست هایت را به من بده !
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

 دست هایت را به من بده  !

 

درد هایت را به من بسپار  !  بگذار قلبت را لمس کنم  .

درد هایت را می بینم  ,  حرف هایت را می فهمم  .

آخر این درد ها را کشیده ام  . 

بار ها زمین خورده ام  ، بار ها شکسته ام ،

بار ها خرد شده ام ، طعم تحقیر را بارها چشیده ام  ، 

طعم  نامردی را ، طعم شنیدن دروغ را .

طعم نیرنگ را ؛ طعم دو رویی  و ریا را !

طعم خیانت را ! 

بار ها سر کار بوده ام  ،

بار ها به بازی گرفته شده ام .

درد را خوب می شناسم  .

از دست دادن را خوب می شناسم . 

عاشق بودن را می شناسم  .

جدایی و سوختن را خوب می شناسم . 

سنگینی درد را روی سینه خوب می شناسم  .

 سوخته ا م  ؛   پر پر زده ام  ،  خاکستر شده ام  .

از خاکستر بر خاسته ام  .

ققنوس بودن را خوب بلدم  .

عاشق بودن  را  !

پر پر زدن  را  !

سوختن  را !

خاکستر شدن را  !

و از خاکستر برخاستن را  !

دوباره متولد شدن را  !

 درد را خوب می شناسم   .

بهترین استادم  درد بوده است  . 

 عشق  ، از دست دادن   ، خیانت  ،  دورویی  ،  دروغ  ،  تهمت  ،

ناروا  ، بی کسی ، فقر و نداری ،  بیماری  .

بهترین استادم درد بوده است   .

صدای شرق شروق  شکستن غرورم  را  ؛ 

صدای شکستن قلبم را بارها شنیده ام  . 

درد  را  سپاس  !

استادم را سپاس !

آنچه را که یکصد وبیست و چهار هزار پیامبر نتوانستند با منکنند ؛ 

انچه را که مولانا و  خیام  و  بایزید  و  ابوسعید  و ده هامرشد دیگر نتوانستند با من کنند ؛ درد کرد .

آنچه هیچ مرشدی نتوانست  ؛  درد با من کرد .

درد هایم را سپاس  !

درد هایم را سپاس  !

 دوستی گفت :

  "    تو حرفای منو می فهمی  ؛ اما من حرفاتو نمی فهمم .  " 

 

عزیز !

از اون جایی که تو اتراق کردی ؛ من هم  گذشته ام  .

از اون راهی که تو توشی  ، من هم  گذشته ا م  , 

من هم این راه را رفته ام .

من هم ترسیده ام . 

من هم شکسته ام .

من هم درد کشیده ام ! 

در خانواده ای  نه اهل علم  ، نه اهل فرهنگ ، نه اهل هنر ، نه اهل سیاست ،  نه اهل مذهب  ،  بدنیا آمدم .

خانواده ای معمولی معمولی  !

دیمی بدنیا آمدم  ،  دیمی بزرگ شدم  .

مثل یک علف هرز !

به در و دیوار خورده ام تا بدانم چرایی آمدنم را !

 عزیز من ! 

نگران نباش اگر حرف هایم را نمی فهمی  .

یک صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمدند ؛

چند درصد مردم حرف هایشان را درک کردند ؟

حرف را اگر همه بفهمند که دیگر ارزش زدن ندارد  !

درد هایت را به من بسپار !

دست هایت را به من بده  !

بیا تا باقی راه را با هم  برویم

                                                                           

                                                                                           شاد باشید ...

 


 
باشد که ...
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

 باشد که همه موجودات در عشقم  سهیم باشند

باشد که همه موجودات در صلح و آرامش باشند

باشد که  همه موجودات  آزاد و رها  باشند

  باشد که همه موجودات شاد باشند

 

 سلام 

خوش اومدی !

اگه اینجا هستی , حتما" دلیلی برا اینجا بودنت هست , چونتو کاینات هیچ چیزی اتفاقی نیست  , هیچ تصادفی در کارنیست .

 هر چیزی با دلیل و با برنامه پیش می آد .

حالا که اینجایی ... اینجا بودنت رو به فال نیک بگیر .

حواستو جمع کن !

کسی چه می دونه  !

شاید چیزی رو که سالهاست د نبالش میگردی اینجا پیدا کنی ...

شاید کلید اون قفل بسته  که سالهاست به فکر باز کردنشی رواینجا پیدا کنی ...

شاید دوای اون درد لا علاجی رو که داره از پا میندازدتواینجا پیدا کنی ...

 اگه خسته ای ...

اگه درمونده ای...

اگه همه راها رو رفتی ....

اگه دلت از همه دنیا گرفته ...

اگه قلبت پر درده ...

اگه درد بی وفایی ها و نامردی ها رو سینه ت سنگینی میکنه و نفس کشیدنو برات سخت کرده ....

اگه رنج جدایی و از دست دادن کسی یا چیزی رو داری باخودت می کشی ...

 اگه حیرونی ...

اگه داغونی ....

اگه بریدی ....

اگه افسرده ای و درمونی براش نیست ...  

اگه هیچ چیزی شادت نمی کنه ... 

اگه از زندگیت راضی نیستی ...

اگه فکر می کنی جات اون جایی نیست که هستی ...

اگه حس می کنی قربانی شدی ... 

اگه  استرس و  بی قراری  کلافه ت کرده ...

اگه احساس کسالت می کنی  ...

شاید درست اومده باشی ...

شاید اینجا بتونی گمشده تو پیدا کنی ...

 دیگه وقتشه !

وقتشه  که همه چی عوض بشه .

وقتشه که دنیات عوض بشه .

وقتشه که مشکلاتت حل بشه .

وقتشه که چشماتو بشوری و دنیارو یه جور دیگه ببینی .

وقتشه که تغییر کنی  .

وقتشه که  از همه اون چیزایی که آزارت می دن رها بشی .

 وقتشه ! 

باور کن وقتشه !

 

آگاهی 

آرامش  

شادی واقعی 

شفا 

رهایی از درد و رنج 

سلامتی و تعادل 

زیبایی و تناسب اندام 

 

                                                     باشد که همه موجودات از درد و رنج رها باشند                                                                                                     

                                                                                           شاد باشید ...