زاهدی گوید :
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

زاهدی گوید :


جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا

به او نخورد . او گفت  :

ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما  چه خواهد بود !


دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار

تا نیفتی . گفت : 

تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای ؟!

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از

کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:

تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد .

گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .

گفت :

من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود

خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ؟!