جوجه های خود را شمرده ایم ؟! یلدای 91
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

جوجه های خود را شمرده ایم ؟! 

 شعری بسیار زیبا از کیوان شاهبداغی عزیز  که دوستش می

دارم  خودش را و شعرهایش را .

 

 آخر پائیز

 اینک ، کنار خاطرات خودم ، من نشسته ام

باید کتاب زندگی ام را ، ورق زنم

قبل از حساب و کتابی ، که می رسد

باید خودم ، به حساب خودم ، رسم

با باوری که عبث من نیامدم

در جنگ نور و سیاهی به روزگار

من در کجای جهان ایستاده ام ؟

تفریق کائنات ، به هنگام رفتنم

از وضع کائنات ، به هنگام بودنم

آری ، جواب هر چه که شد

وزن بودنم

اما کنون ، نتیجه من در زمین خاک

مرغان بی گناه کم شده از ساحت زمین

اتمسفری ، که به شش ها کشیده ام

آب زلال ، که آلوده کرده ام

زخم نهاده به دل ، صد هزار بار

عهد شکسته ، به تعداد بیشمار

دیگر حساب توبه ، من از دست داده ام

این است نقش من ؟!!

در خاطرات خودم غوطه می خورم

در جستجوی برگ سپیدی که روی آن

بنوشته ، دست کسی را گرفته ام

 اما دریغ ،  نیست

 نوری به راه  کسی ؟

نه نبوده ام

لبخند بر لبان عزیزی نشانده ام ؟

می خوانم این کتاب زندگیم را دوباره من

شاید در آن میانه بیابم دقایقی

تا در کنار رفیقی ، به رسم عشق

فریاد درد سکوتی شنیده ام

آیا ز چهره تبدار یک یتیم ، اشکی زدوده ام ؟

دست غریب کسی را گرفته ام ؟

بر سفره ام به مهر، مانده به راهی،نشانده ام ؟

در یاد یاکریم ، یک سفره را به ساحت ایوان ،

 تکانده ام ؟

 یک پرده بر گناه کسی ، من کشیده ام؟

یک نان ، شبانه به مسکین خورانده ام ؟

 فرق میان بودن و نابودنم کجاست ؟

 یک مرغ بیشتر ، اتمسفری رها ، آبی زلال تر !

 می کاوم این کتاب ، پر غلط عمر خویش را

 تکلیف روز حسابم چه میشود ؟

من مشق های عاشقیم را نوشته ام ؟

 یک ذکر بی ریا ، ز قلبم گذشته است ؟

 این شانه را برای بغض کسی ، قرض داده ام ؟

 از آنچه را که خدا روزیم نمود،

 یک لقمه خلق خدا را ، خورانده ام ؟

 نوشانده ام زلال محبت کسی ؟ دریغ

 سطری ز عشق و عبادت ، که هیچ ، هیچ

 آری ، خلیفه خدا به زمین بوده ام ، ولی

 کالای جنس خدا ، عرضه کرده ام ؟

 مهری ، محبتی ، سر سوزن عنایتی ؟

 عشقی ، عدالتی  ، دل مردم رفاقتی ؟

 رد  کرده ام امانت پاک خدای را  ؟

 یک جرعه عشق در ره او ؟

  وای من که نیست

 بنشسته بر کرامت این خوان ایزدی

 بشکسته صد هزار نمکدان خالقم

 می شویم این نوشته ورق های عمر را

 با اشک گرم خویش

 اینک کتاب ، از نیمه گذشته ست و من هنوز

 در آرزوی برگ سپیدی به جستجو

 بر فصل های رفته خود می کنم نظر

 در بخش قرب الهی در این کتاب

 سطری نوشته نیست

 در آن دو برگه خاکستری ز عمر

 زان خرده کارخیر هم ، که به قصد ریا شدهست

در ذیل آن ، نوشته خدایم به خط سرخ

 پاداش آن ، به خلایق ، حواله شد

 بر آن هزار باید ، و ناکرده های خویش

 تصمیم های  به فردا سپرده ام

 تاریخ ها ، همه  دیروز و لحظه اند

 تاریخ صفحه فردا ،  ندیده ام

 آری در این کتاب عمر ، فردا ، نیامده ست

 شرمنده ،عمر ، ورق می زنم ، چه سود

 ای وای از این ضخامت بدکرده های خویش

 من صفحه صفحه ، سیاهی ورق زدم

 در سطر سطر رفته  ، خدا را ندیده ام .

 من واژه واژه ، منیت رقم زدم

 تکلیف نا نوشته ، چه بسیار مانده است

سر مشق های او ، که فراموش کرده ام

 آنجا نوشته ، ببخشم ، ولی نشد

با حق و صبر ، جمله بسازم ، ولی نشد

 با قهر و کینه ، چه بسیار جمله ها

 آری قسم  بجان زمان گریز پای

 خسران ، کتاب عمر مرا  ، پر نموده است

 روزی رسد ، که ندا می دهد ، بخوان

 آری بخوان کتاب خودت را ، حضور ما

 وانگه خودت ، به خودت ، نمره ای بده

 ای وای ، اگر به دست چپ این جزوه را دهند !

 من شرم می کنم ، که بخوانم کتاب خویش

 با صفحه های پر از غفلت خدا

 با دست و پای و زبانم حضور او

 بر مشق زندگیم  ، صفر میدهم

 اینک بهار شاد و دل انگیز عمر ماست

 روزی خزان خسته هم از راه می رسد

 من قبل آنکه برگه این امتحان عمر

 از دست من گرفته ، که تا نمره ام دهند

 آری ،  نوشته غلط های خویش را

 با مهر آن مربی و پروردگار خویش

 با صد هزار فرصت جبران اشتباه

 در آن دمی ،  که از این عمر مانده است

 تا رخصتی  بجاست

 با خواندن کتاب هدایت ، که پیش روست

 در پای درس ، اسوه رسولی  ، که آمده ست

 سر مشق بر گرفته ، ز پاکان روزگار

 اصلاح می کنم

 و آنگه تمامی اوراق مانده را

 طرحی ز جلوه آن نور می کشم

 در انتهای ورقهای این کتاب ، در ابتدای راه

 خرسند ، برگه خود را به او دهم

 با نفس مطمئن ، بشتابم حضور او

 راضی از او ، برای فرصت زیبای زندگی 

 راضی ز من ، از آنچه نوشتم برای او

 آری ، مرور کتابم تمام شد

 پائیز از کنار پنجره ، دامن کشید و رفت

 من جوجه های خودم را ، شمرده ام