دعا و درمان
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: چگونه دعا کنیم ؟ ، درمان ، سپاس ، شفا

 

 عشق شفابخش است .

 به جز عشق هیچ طبیب دیگری در جهان نیست .

 و دعا بالاترین نوع عشق است .

بالاترین قدرت درمانگر در تمام هستی .

اگر بتوانید دعا کنید به هیچ درمانگر دیگری نیاز نخواهید داشت .

ما از این جهت به درمان نیاز داریم که دعا از یادمان رفته

است .

اگر دعا زنده و جاری باشد ؛

اگر از بودن خود وزندگی در این جهان خرسند و سپاسگزار باشی ؛

اگر از شدت عشق اشک از چشمانت جاری شود ؛

هرگز به درمان و طبیب نیازی نخواهی داشت ،

 درمان ، جانشین ضعیفی برای دعاست  ،

دعا  شفا می بخشد  اما درمان  موقتی تسکین می دهد . 

 دعا  پاک و ساده زیستن و خالص بودن است ،

حالتی از خلوص و سادگی  ،

که سر تعظیم فرود می آوری ،

فقط از روی حق شناسی ؛ نه به قصد و نیتی 

 سرا پا سپاس .

فقط سپاس  !

دعا راهی برای ارتباط با کل هستی است .

دعا راهی است برای بهبودی .

بهترین راه !

دعا دارای نیروی عظیمی است و تاثیری در فضای اطراف

دعا کننده ایجاد میکند که بیمار را شفا می بخشد ؛

 وقتی دعا می کنید در اطراف خود ارتعاشاتی را ایجاد می

کنید که بیمار انرا حس میکند ،

 دعا کنید .

خجالت نکشید 

به درمان ادامه دهید ؛ اما از دعا غافل نشوید .

معصومانه ،  به معصومیت بچه ها 

خالصانه ،

با روحی لخت و عریان ،

با کل هستی یکی شوید ،

به تمام کاینات بپیوندید  ،

  دعا گدایی نیست !

 عزیز دردمند من  ! اشرف مخلوقات  گدایی نمی کند  .

خلیفه خداوند در روی زمین گدایی نمی کند .

کاینات مثل آینه است ،

هر چی رو ببینه همونو نشون می ده . اگه جلوش کسی باشه

که سپاسگزاره و راضی ؛ همه اسباب  راضی بودنش رو

فراهم می کنه .

فلک مثل کوه می مونه  ؛  اگه بگی بده  ؛ اونم می گه بده .

بده تا بدم .

و تو چی داری که بدی ؟!

چی داری که با فلک معامله کنی ؟!

اگه می خوای دعا کنی عزیزم  ، یه گوشه خلوت برا خودت

پیدا کن ! 

تمام اون چیزایی که داری رو بگو و بخاطر داشتنش از

پروردگارت  ، از تمام کاینات ، از تمام هستی سپاسگزاری

کن .

از پروردگارم بخاطر رفاه و آسایشم  سپاسگزارم .

 صلح و آرامشم  .  سلامتی ام  . چشمام که می بینه .پاهایی که

باهاشون راه میرم . زبانم  . از اینکه دهان و حلقم سالمه و می

تونم غذا بخورم . از اینکه سیستم ادراریم سالمه و سموم بدنم

دفع می شه  بخار دستگاه گوارشم که سالمه .گوش هام . بینیم

.همه چیز هایی که دارم  .رفاه و آسایشم  . خیر و برکتی که

د{ سفره ام هست . سقفی که بالا سرمه . خانواده ای که دارم

. دوستای خوبی که دارم .

دردایی که کشیدم و سبب رشدم شده .

از همه چی .

مهم نیست اگه خونت اجاره ایه . مهم   اینه که سقف بالای

سرته و از گرما و سرما در امانی . 

اگه کوری و سقف اجاره ای رو نمی بینی انتظار خونه

شخصی رو نداشته باش .

پات درد می کنه ، می دونم  ، درکت می کنم .

ولی پا داری  ، راه می ری !  می دونم درد می کشی  ولی راه

می ری .

دردرو ول کن ، پارو ببین .

از اینکه پا دارم و راه می رم سپاسگزارم .

بعد ازسپاس نوبت می رسه به بخشیدن و طلب بخشش کردن.

و در آخر برای همه موجودات طلب خیر می کنی .

باشد که همه موجودات در صلح و آرامش باشند...

 مطمئن باش اونی که خیره پیش می آد  ، اونی که پیشمی آد بهترینه .

خیالت راهت باشه ! 

 سپاس می گویم  تمامی هستی را  .

پروردگارم را سپاس .

پروردگارم را سپاس .

  اینم یه نمونه دعا : 

 سپاس می گویم  هستی را به خاطر سلامتی ام 

سپاس می گویم  هستی را به خاطر صلح و آرامشم 

سپاس می گویم  هستی را به خاطر رفاه و آسایشم 

سپاس می گویم  هستی را به خاطر عشقم  

سپاس می گویم  هستی را به خاطر آگاهی ام 

سپاس می گویم  هستی را به خاطر  خیر و برکتی که در

زندگی ام جاریست 

سپاس می گویم  هستی را به خاطر دردهایم 

سپاس می گویم  هستی را از اینکه مرا واسطه ای جهت

رساندن خیرش بهسایر موجودات قرار می دهد .

 

هستی  را سپاس

 هستی  را سپاس ...

 می بخشم   می بخشم   می بخشم

 تمامی کسانی را که دانسته یا ندانسته سبب

رنجم شده اند . 

طلب بخشش می کنم  طلب بخشش می کنم

طلب بخشش می کنم

 از تمام کسانی که دانسته یا ندانسته سبب

رنجشان شده ام .

 

باشد که همه موجودات در صلح و آرامش باشند 

باشد که همه موجودات در رفاه و آسایش باشند 

باشد که همه موجودات در سلامت کامل باشند 

باشد که همه موجودات آزاد و رها باشند 

باشد که همه موجودات شاد باشند

باشد که همه موجودات شاد باشند 

  

                                                                                                        آمین 


 
خود تو جان جهانی
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته ، خودشناسی

بخوانید وچند بار بخوانید تا ضرب آهنگ درونی این غزل و حال مولانا را حس کنید واز عمق وجودتان بفهمید آنچه را که او گفته است . . . . . .

                                          نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم 

نه گرفتار و اسیرم 

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی 

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی 

تـو همانی که همه عمر

بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

 تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

 به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و

 بیدار شدی

 در همه افلاک بزرگی

 نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی 

 تو خود اویی

 بخود آی

 تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی....

 

                                                              شاد باشید ...   


 
جوجه های خود را شمرده ایم ؟! یلدای 91
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

جوجه های خود را شمرده ایم ؟! 

 شعری بسیار زیبا از کیوان شاهبداغی عزیز  که دوستش می

دارم  خودش را و شعرهایش را .

 

 آخر پائیز

 اینک ، کنار خاطرات خودم ، من نشسته ام

باید کتاب زندگی ام را ، ورق زنم

قبل از حساب و کتابی ، که می رسد

باید خودم ، به حساب خودم ، رسم

با باوری که عبث من نیامدم

در جنگ نور و سیاهی به روزگار

من در کجای جهان ایستاده ام ؟

تفریق کائنات ، به هنگام رفتنم

از وضع کائنات ، به هنگام بودنم

آری ، جواب هر چه که شد

وزن بودنم

اما کنون ، نتیجه من در زمین خاک

مرغان بی گناه کم شده از ساحت زمین

اتمسفری ، که به شش ها کشیده ام

آب زلال ، که آلوده کرده ام

زخم نهاده به دل ، صد هزار بار

عهد شکسته ، به تعداد بیشمار

دیگر حساب توبه ، من از دست داده ام

این است نقش من ؟!!

در خاطرات خودم غوطه می خورم

در جستجوی برگ سپیدی که روی آن

بنوشته ، دست کسی را گرفته ام

 اما دریغ ،  نیست

 نوری به راه  کسی ؟

نه نبوده ام

لبخند بر لبان عزیزی نشانده ام ؟

می خوانم این کتاب زندگیم را دوباره من

شاید در آن میانه بیابم دقایقی

تا در کنار رفیقی ، به رسم عشق

فریاد درد سکوتی شنیده ام

آیا ز چهره تبدار یک یتیم ، اشکی زدوده ام ؟

دست غریب کسی را گرفته ام ؟

بر سفره ام به مهر، مانده به راهی،نشانده ام ؟

در یاد یاکریم ، یک سفره را به ساحت ایوان ،

 تکانده ام ؟

 یک پرده بر گناه کسی ، من کشیده ام؟

یک نان ، شبانه به مسکین خورانده ام ؟

 فرق میان بودن و نابودنم کجاست ؟

 یک مرغ بیشتر ، اتمسفری رها ، آبی زلال تر !

 می کاوم این کتاب ، پر غلط عمر خویش را

 تکلیف روز حسابم چه میشود ؟

من مشق های عاشقیم را نوشته ام ؟

 یک ذکر بی ریا ، ز قلبم گذشته است ؟

 این شانه را برای بغض کسی ، قرض داده ام ؟

 از آنچه را که خدا روزیم نمود،

 یک لقمه خلق خدا را ، خورانده ام ؟

 نوشانده ام زلال محبت کسی ؟ دریغ

 سطری ز عشق و عبادت ، که هیچ ، هیچ

 آری ، خلیفه خدا به زمین بوده ام ، ولی

 کالای جنس خدا ، عرضه کرده ام ؟

 مهری ، محبتی ، سر سوزن عنایتی ؟

 عشقی ، عدالتی  ، دل مردم رفاقتی ؟

 رد  کرده ام امانت پاک خدای را  ؟

 یک جرعه عشق در ره او ؟

  وای من که نیست

 بنشسته بر کرامت این خوان ایزدی

 بشکسته صد هزار نمکدان خالقم

 می شویم این نوشته ورق های عمر را

 با اشک گرم خویش

 اینک کتاب ، از نیمه گذشته ست و من هنوز

 در آرزوی برگ سپیدی به جستجو

 بر فصل های رفته خود می کنم نظر

 در بخش قرب الهی در این کتاب

 سطری نوشته نیست

 در آن دو برگه خاکستری ز عمر

 زان خرده کارخیر هم ، که به قصد ریا شدهست

در ذیل آن ، نوشته خدایم به خط سرخ

 پاداش آن ، به خلایق ، حواله شد

 بر آن هزار باید ، و ناکرده های خویش

 تصمیم های  به فردا سپرده ام

 تاریخ ها ، همه  دیروز و لحظه اند

 تاریخ صفحه فردا ،  ندیده ام

 آری در این کتاب عمر ، فردا ، نیامده ست

 شرمنده ،عمر ، ورق می زنم ، چه سود

 ای وای از این ضخامت بدکرده های خویش

 من صفحه صفحه ، سیاهی ورق زدم

 در سطر سطر رفته  ، خدا را ندیده ام .

 من واژه واژه ، منیت رقم زدم

 تکلیف نا نوشته ، چه بسیار مانده است

سر مشق های او ، که فراموش کرده ام

 آنجا نوشته ، ببخشم ، ولی نشد

با حق و صبر ، جمله بسازم ، ولی نشد

 با قهر و کینه ، چه بسیار جمله ها

 آری قسم  بجان زمان گریز پای

 خسران ، کتاب عمر مرا  ، پر نموده است

 روزی رسد ، که ندا می دهد ، بخوان

 آری بخوان کتاب خودت را ، حضور ما

 وانگه خودت ، به خودت ، نمره ای بده

 ای وای ، اگر به دست چپ این جزوه را دهند !

 من شرم می کنم ، که بخوانم کتاب خویش

 با صفحه های پر از غفلت خدا

 با دست و پای و زبانم حضور او

 بر مشق زندگیم  ، صفر میدهم

 اینک بهار شاد و دل انگیز عمر ماست

 روزی خزان خسته هم از راه می رسد

 من قبل آنکه برگه این امتحان عمر

 از دست من گرفته ، که تا نمره ام دهند

 آری ،  نوشته غلط های خویش را

 با مهر آن مربی و پروردگار خویش

 با صد هزار فرصت جبران اشتباه

 در آن دمی ،  که از این عمر مانده است

 تا رخصتی  بجاست

 با خواندن کتاب هدایت ، که پیش روست

 در پای درس ، اسوه رسولی  ، که آمده ست

 سر مشق بر گرفته ، ز پاکان روزگار

 اصلاح می کنم

 و آنگه تمامی اوراق مانده را

 طرحی ز جلوه آن نور می کشم

 در انتهای ورقهای این کتاب ، در ابتدای راه

 خرسند ، برگه خود را به او دهم

 با نفس مطمئن ، بشتابم حضور او

 راضی از او ، برای فرصت زیبای زندگی 

 راضی ز من ، از آنچه نوشتم برای او

 آری ، مرور کتابم تمام شد

 پائیز از کنار پنجره ، دامن کشید و رفت

 من جوجه های خودم را ، شمرده ام   

 

                


 
درمان درد تو
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: درمان ، ام اس ، سلول بنیادی

درمان درد  تو 

 این روزها هر دردمندی منو می بینه سوال می کنه ,

خانوم دکتر !

دکتر    فلانی    راسته؟!

آیا واقعا این همه درد را درمان می کند؟

 عزیز من !

کاربرد سلولهای بنیادی آینده علم پزشکی را دگرگون خواهد کرد...

اما...

این سلولها هنوز از آزمایشگاه بیرون نیامده اند...

 کاربرد سلول بنیادی هنوز در مرحله تحقیقات است.

می دونم که درد داره از پا درت میاره ...

می دونم که سخته دیدن رنج کشیدن عزیزت جلو چشات...

ولی دلیل نمی شه خودت رو به دست هر بادی بسپری.

 

 بیماری به قدر کافی سخت هست..

بیماری به قدر کافی هزینه بر هست..

اونو سخت ترش نکن.

 عزیز من !

  دکتر  ...   اگر اون همه درد رو درمان بکنه آمریکایی ها نمی ذارن به من و تو برسه.

دکتر    ...    اگه اون همه درد رو درمان بکنه لازم نیست برای فروش داروهاش این همه پول تبلیغ تو ماهواره رو بده و گلوی خودش رو پاره کنه...

عزیز من !

بیا واقع بین باشیم..

 داروهای دکتر  ...   یک مشت قرص و کپسوله  که  با کمتر از صد هزار تومان می شه اونا رو از داروخانه تهیه کرد .

عزیز من !

 بیا اینقدر ساده و زود باور  نباشیم , گاهی سادگی عین حماقت است...

 مگر نمی شود به دو نفر پول داد تا بگویند من فلان بیماری را داشتم و با این داروها خوب شدم.

 عزیز من !

آره

سلولهای بنیادی همه اون کارها رو می کنند ,

اما

 کو سلول بنیادی ؟!

 عزیز من !

صبر داشته  باش !

 

یه روزی ,   یه جایی  ,   یه جوری ,   یه چیزی ,   یه کسی...

صبر داشته باش !

صبر داشته باش !

 

 عزیز من !

درمان درد تو , درون خودته !

شفا درون خودته !

دنبال درمان MS  می گردی ؟!

دنبال درمان سرطان می گردی ؟!

باور کن !

هر دردی درمان می شه !

اگر تو بخوای !

 

 MS

سرطان

افسردگی

وسواس

اضطراب

چاقی

 

 باور کن همه اینها درمان پذیرن

به شرطی که تو به خودت برگردی..

به شرطی که تو به خونه بر گردی...

برگرد عزیزم..!!!

درد از فراموشی است..

بیاد بیار کی هستی عزیز !

برگرد !

برگرد!

به خودت !

به خونه  بر گرد !

 

                                                                   شاد باشید ...

 


 
کاش سنگ بودی !!! عاشورای 91
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

 شب  عاشورا ، تهران ، خیابان های نارمک  ، آذر ماه 91

ساعت 30 : 21

 به خیابان می زنم ، بی هدف ، فقط می روم  . همه جا شلوغ است  ، هر کس در عالم خودش غرق است .

انگار هیچ کس مرا نمی بیند  

تنهای تنها هستم .

تنهای تنها 

اما نه !

انگار جز من هم کسی هست ؛

درد !

آری درد  .

دردی استخوان سوز در درونم  .

دردی که مرا این چنین  بی هدف راهی خیابانکرده است .

آتشی  که هم چنان در وجودم زبانه می کشد 

تماشایش می کنم  .

سالهاست که شاهدش هستم . 

سالهاست که این سوختن و پر پر زدن را شاهدم .

حسین را خوب می شناسم 

زینب را و دربدری هایش را خوب می شناسم 

حسین و زینب مرا به یاد بوی پلوی نذری  نمیاندازند  .

حسین و زینب مرا به یاد تمامی دردهای دردمندان تاریخ میاندازند .

 تمامی روز ها  عاشورا  و تمامی زمینکربلاست  !

کافی ست چشم بینا داشته باشی و یک نگاه بهاطرافت بیندازی تا ببینی

 حسین ها را

 و

زینب ها را  !

من هم حسین بوده ام  

من هم زینب بوده ام  

و 

حتما" ، یزید هم  .

آری زیر پوست این شهر هر جا نگاه کنی حسینها را و زینب ها را می بینی  .

زیر پوست این دنیا هر جا نگاه کنی  ؛  حسینی ،

زینبی   

و 

یزیدی نیز  .

 راه دوری نرویم  .

 همین نز دیکی ها  ،

در خانه و محله خودت  !

یزید ها  منتظر دریدن .

حسین ها مظلومانه در خون می غلطند 

و 

زینب ها آواره و در به در !

 همیشه برادر عباس نیست  که برایت جان دهد 

گاهی ،  برادر ؛ خود یزید است  .

 امان از تو  دنیا !

 که علی هم از دست تو سر در چاه می برد

و

می نالد از دست تو !

 آری ؛

هر روز دنیا عاشورا و هر جای زمین کربلاست  !

هر روز در این گوشه و کنار  ، یزیدی از روی حرص و طمع  ، حسینی را می درد و زینب را به اسیریمی برد .

 هر روز در این گوشه و کنار  ، یزیدی برای سیرابکردن عطش شهوت خود ، فقط  برای چند دقیقههوس ، عمری را نابود می کند .

هر روز در این گوشه و کنار ، یزیدی برای هوسحتی سر بچه اش را می برد  .

هر روز زنی برای مال و منال دنیا نان پدر و مادریرا میبرد .

 آری ؛

هر روز یزیدی برای هوس سری می برد 

هر روز یزیدی برای هوس  ، خواهری را در بدر میکند .

هر روز در گوشه و کنار این دنیا  ؛

حسینی مظلومانه در خون می غلطد .

زینبی  در بدر می شود  .

جانی گرفته می شود .

عمری بر باد می رود  .

و دردی بر سینه ای گذاشته می شود ،

 برای همه عمر  .

 دردی که هیچ درمانی برایش نیست .

 آری ؛

تا انسان هست ؛

تا حرص و طمع هست  ؛

تا شهوت هست ؛

هم چنان یزید هست

و 

حسین نیز 

و زینب هم  .

 یزید های زمان  گاهی عنوان می کنند که سنگند، سنگ  !

 شرمت باد ای انسان !

 کاش سنگ بودی  !

 سنگ کی طمع دارد ؟!

 سنگ   کی شهوت دارد ؟!

 کاش سنگ بودی  !

 تا کنون شنیده ای که سنگی دلی را بشکند ؟!

 نه تو سنگ نیستی !

کاش بودی  !

اما نیستی !

حیوان هم نیستی .

که اگر بودی  ؛ باز هم غمی نبود ،

چرا که حیوان هر چه می کند از طبیعتش است  .

 نیش عقرب نه از ره کین است ؛

اقتضای طبیعتش این است .

حیوان اگر بدرد بر او  شرمی نیست  .

 تو انسانی !

 نه حیوانی  و نه آدم .

 انسان !

موجودی مزخرف و درمانده  ! 

نه حیوانی که بر اساس طبیعتت زندگی کنی ،

و نه آدمی که بر اساس آدمیت زندگی کنی .

 کاش سنگ بودی !

 کاش سنگ بودی !

تا این همه درد در  عالم نبود .

 هم چنان می گردم گرد این شهر 

شاهد این درد 

بی هیچ آرزویی  

درمان نمی خواهم  !

بگذار باشد !

این نیز بگذرد ...

 این دل میزبان غم ها و شادی های زیادی بودهاست  

این نیز بگذرد  ...

 می گذارم تا پر پر بزند این دل ،

بسوزد  

خاکستر شود  

آنگاه خاکسترش را بر باد خواهم داد ...

                                         

                                             باشد که همه موجودات از درد و رنج رها باشند

                                                                                        شاد باشید ...